ذبيح الله صفا

1043

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بود كه عالمان دين داشتند ، و اشتغال خاطرش بيشتر تأليف و تعليم و تربيت شاگردان متعدد مشهورش ؛ و به همين سبب او ديوانى بزرگ ترتيب نداد ولى آنچه گفت با همه اثرپذيرى از علم و اطلاع و زندگانى متشرعانهء او ، خالى از لطفى نيست . مرديست ذى فنون و عالميست مذهبى كه خواست استعدادش را در شعر نيز بيازمايد ، پس شاعرى متوسط از كار درآمد كه چون مايهء علميش از ديگران بيشتر بود ، ميان همطرازان نامى برآورد و شهرتى يافت و بايد گفت كه شهرت او در شاعرى كه از بسى از استادان سخن عهد صفوى درگذشته ، بيشتر مرهون شهرتش در دانشهاى دينى و مقام بلند اجتماعى و مذهبى اوست . وى خواه در مضمون و خواه در كلام در صف اول شاعران عهد خود نيست ، و چون پارسى زبان اصلى او نبود و آن را از راه تتبع اثرهاى اصيل فارسى آموخت ، زبانى درست ولى پرآميغ در شعر خود دارد ، و انديشه‌هاى خويش را كه هيچيك از آنها در عالم ادب و عرفان ايرانى تازه و بديع نيست با بيانى ساده و روان و تحت تأثير زبان رائج عهدش اظهار كرده است . يكى از علتهاى رواج اشعار بهايى چاشنى تند عرفانى آنهاست . اين ذوق عرفانى كه در سخن او مىيابيم اصلا تازگى ندارد و تنها وجه اهميتش در اينست كه يك عالم شرعى متنفذ آنها را آزادانه در عهد غلبهء ملايان متعصب قشرى از سر گرفته و بازگفته و ازين راه شعر خود را محل توجه و مراجعهء اهل ذوق ساخته است . از سخنان گفتنى دربارهء او اينست كه مدعى بود تا نياكانش در جبل عامل بسر مىبردند كرامتها داشتند و خرق عادتها مىكردند چنان كه برف بتنور گرم مىبستند ( ! ) و نان پخته برمىآوردند ( ! ) ولى چون بايران آمدند آنهمه كرامت و بزرگوارى از آنان سلب شد ! و آنگاه بدين شعر حافظ تمثل مىنمود : من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد درين دير خراب‌آبادم ! « 1 »

--> ( 1 ) - روضات الجنات ، ج 2 ، ص 340 - 341 .